قرنهاست که پنجرهها هم میدانند شبهایی هست که باید بیدار شوند و شاهد خاموش عدهای باشند که در حال عبادتاند و سفره سحری میگسترند.
شاید پنجرهها شاهدان خاموشی باشند، اما شاهدانی هستند که بیادعا و بیتکلف این شبها را به یاد داشته و با سحرهای یک ماه عزیز انس و الفتی غریب دارند و راز و نیاز
میکنند؛ چه روزنهای باشند در دل یک دیوار کاهگلی روستایی یا دخمهای در درون زمین برای عدهای که هنوز در حد بدویت زندگی میکنند، چه پنجرههایی که به قول مینو بدیعی، عینکدودیشان را زده باشند و از بالای برجهای ۱۵ طبقه با تفاخر به زمین نگاه کنند؛ و چه حتی دریچهای باشند در کانکسهای پلیس و اتاقکهای نگهبانی ساختمانی بزرگ و بلندمرتبه که حتی وقتی کسی درونش نیست، نگهبان باید باشد، حتی اگر نگهبانش در تنهایی مجبور باشد سحری بخورد و نماز بخواند و باز بیدار باشد تا صبح از چاه شب بیرون بیاید.